<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>English Language</title>
<link>http://ghahremani2000.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 16 Oct 2009 23:21:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3399 size=4&gt;جهنم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#993399&gt;روزي شخصی با خداوند مکالمه اي داشت: &quot;خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟&quot;&lt;BR&gt;خداوند آن شخص را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.&lt;BR&gt;مرد  با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: &quot;تو جهنم را ديدي!&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!&lt;BR&gt;افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد  گفت: &quot;نمي فهمم!&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خداوند جواب داد: &quot;ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!&quot;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 23:21:50 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghahremani2000</dc:creator>
<guid>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#9966cc size=4&gt;Take up a new word each week to improve your vocabulary &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#cc6600&gt;Why not learn a new word every Monday morning? For example: ‘insidious’. Check out its meaning and try to keep it in your memory. Whenever an opportunity arises, say it. An opportunity will surely arise within a week. That is why you have a whole week. Slowly, it will become embedded in your mind. You are closing up on gaps in your speech. This is a quick way to improve your vocabulary. Vocabulary software can also help you remember words such as the &quot;Word Messenger&quot; tool in &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.vocabulary.co.il/ultimate-vocab.html&quot;&gt;&lt;FONT color=#cc6600&gt;Ultimate Vocabulary.&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#cc6600&gt;You would like to improve your vocabulary, but you are short of time. After all, there are a thousand things to keep in mind. What do you do then? The simplest way is to write down a word and its meaning then pin it up in a place where you will see it often. The trick is not to put it where you will see it TOO OFTEN otherwise you will get bored, cease to notice it or will feel like tearing it down. The bathroom or the kitchen is a good place. Try it. It is the easiest, the least expensive and least time consuming method of improving your vocabulary&lt;/FONT&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 20:41:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghahremani2000</dc:creator>
<guid>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff6633 size=4&gt;عـزت نــفس و اعــتماد بنفس&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff33cc&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;عـزت نــفس&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#003399&gt; و اعــتماد بنفس&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#003399&gt; بنيادي ترين بخش شخصيت يـك فرد مي بـاشـد كه در تمام جوانب زندگي فرد خود را به نـحـوي متـظـاهــر مي سازد. اعتماد بنفس سالم و بالا يك ضرورت حـيـاتي و مـطـلق بـــراي هر فردي ميباشد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;اعتماد بنفس را ميتوان چنين تعريف كرد:&lt;BR&gt;* باور و اعتقادي كه فرد نسبت به خود دارا ميباشد.&lt;BR&gt;* شناخت ارزش و اهميت خويش - داشتن اعتماد و رضايت از خويش.&lt;BR&gt;* توانايي برخورد و كنارآمدن با چالشهاي اساسي زندگي.&lt;BR&gt;* تـوانـايـــي ارزيابي درست و دقيق خويش - پذيرش خويش و ارزش نهادن به خود بدون هيچگونه قيد و شرطي.&lt;BR&gt;* توانايي شناخت و پذيرش نقاط ضعف و قـوت و محدوديتهاي خويش.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc3333&gt;&lt;B&gt;افرادي كه از اعتماد بنفس پاييني برخوردار ميباشند داراي خصوصيات زير هستند:&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;* مرتبا خودشان را مورد انتقاد و سرزنش قرار ميدهند.&lt;BR&gt;* هنگام صحبت كردن در چشمان فرد مقابل خود نگاه نميكنند. با سر پايين و قدمهاي آهسته قدم بر ميدارند.&lt;BR&gt;* در پذيرش تعريف و تمجيدها و تعارفاتي كه به آنان ميشود مشكل دارند (تصور ميكنند سزاوار آنها نبوده و يا ديگران در صدد تمسخر آنها ميباشند).&lt;BR&gt;* معمولا احساس ميكنند قرباني رفتار ديگران هستند.&lt;BR&gt;* احساس تنهايي ميكنند حتي زماني كه در يك جمع قرار دارند.&lt;BR&gt;* در درون خود احساس خلاء و پوچي ميكنند. &lt;BR&gt;* احساس ميكنند با ديگران تفاوت دارند.&lt;BR&gt;* احساس افسردگي، گناه و شرمساري دارند. &lt;BR&gt;* نسبت به تواناييهاي خود براي رسيدن به موفقيت ترديد دارند. عدم خودباوري. &lt;BR&gt;* از موقعيتهاي نو و جديد مي هراسند.&lt;BR&gt;* از شكست وموفقيت مي هراسند.&lt;BR&gt;* مرتبا سعي در راضي نگاه داشتن ديگران دارند. &lt;BR&gt;* دچار هراس اجتماعي ميباشند.&lt;BR&gt;* قادر به مديريت زمان خود نمي باشند. &lt;BR&gt;* عادت به پشت گوش انداختن كارها دارند.&lt;BR&gt;* در مقابل انتقاد، اظهار نظر و سرزنشهاي ديگران (خواه واقعي، خواه واهي) بسيار آسيب پذير &lt;BR&gt;مي باشند. &lt;BR&gt;* از ابراز عقايد و احساسات خود خودداري ميكنند زيرا از چگونگي واكنش ديگران هراس دارند. &lt;BR&gt;* خود را درگير مواد مخدر و يا روابط مخرب ميكنند.&lt;BR&gt;* از تعيين يك هدف مشخص و پيروي از آن عاجز ميباشند.&lt;BR&gt;* قادر به بيان خواسته ها و نيازهاي خويش نميباشند.&lt;BR&gt;* معمولا عصباني و پرخاش گر ميباشند.&lt;BR&gt;* ارزيابي غير واقعي از خود دارند.&lt;BR&gt;* تحمل عيب و كاستي را نداشته و كمالگرا ميباشند. &lt;BR&gt;* احساس خوب آنها وابسته به عوامل خارجي اعم از وقايع روزانه و يا نوع رفتار ديگران با آنها دارد.&lt;BR&gt;* وابستگي هيجاني دارند: براي دستيابي به يك احساس خوشايند به دنياي خارج خود وابسته ميباشند. مانند:&lt;BR&gt;وابستگي به مواد: مانند غذا، داروها، الكل مواد مخدر به منظور پر كردن خلاء دروني خود و تسكين دردهايشان.&lt;BR&gt;وابستگي به رفتارها: مانند خرج كردن پول، قمار بازي و تماشاي تلويزيون. به منظور پر كردن خلاء دروني و تسكين دردهايشان.&lt;BR&gt;وابستگي به مال: براي تعيين ميزان ارزش و شايستگي خود به پول و مال وابسته هستند.&lt;BR&gt;وابستگي عاطفي : براي داشتن حس ارزشمندي، شايستگي و امنيت به توجه، پذيرش و تائيد فرد ديگري (معشوق خود) وابسته ميباشند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 00:53:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghahremani2000</dc:creator>
<guid>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;نامه ای به دخترم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرزند عزیزم یواشکی به اتاق تو آمدم تا وقتی که خواب هستی کنار تو بنشینم و برای مدتی نفس کشیدن های تو را تماشا کنم چشم هایت به آرامی بسته شده اند و موهای فرفری بور و نرمت مانند قابی دور صورت فرشته گونه ات را گرفته اند درست چند لحظه قبل در اتاق کار خودم نشسته بودم تا کارهای عقب افتاده ی اداری را انجام دهم در حالی که داشتم به اتفاق هایی که امروز افتاده بود فکر می کردم غم فزاینده ای بر دلم نشست دیگر نمی توانستم بر روی کارم تمرکزداشته باشم بنابراین آمدم تا ضمن این که تو خواب هستی در سکوت با تو حرف بزنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; امروز صبح وقتی داشتی بیهوده وقت کشی می کردی و آرام لباس می پوشیدی حوصله ام را سر بردی طوری که گفتم این طور بی حال و سست نباش تو را به خاطر این که نمی دانستی ژتون غذا را کجا گذاشتی سرزنش کردم و سر میز صبحانه وقتی که غذا را بر روی پیراهنت ریختی نگاه مذمت آمیزی به تو انداختم آهی کشیدم و سرم را تکان دادم : &quot;دوباره؟ &quot; تو فقط با کم رویی لبخندی زدی و گفتی خداحافظ مامان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز بعداز ظهر من داشتم تلفن می کردم و تو در اتاق خودت بلند بلند آوازمی خواندی و برای خودت ژست می گرفتی و با اسباب بازی هایت که خیلی زیبا و منظم بر روی تخت خوابت چیده بودی بازی می کردی من با عصبانیت به تو اشاره کردم که ساکت باش و سر و صدا نکن و سپس رفتم که یک ساعت دیگر هم با تلفن حرف بزنم بعد مثل یک گروهبان داد زدم : همین الان تکالیفت را انجام بده و دیگر این قدر وقت خو را هدر نده و تو مستقیما رفتی و پشت میزت نشستی و خودکارت را برداشتی و با تاسف گفتی باشه مامان بعد از آن اتاقت کاملا ساکت بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز عصر در حالی که داشتم پشت میزم کار می کردم تو با دو دلی به من نزدیک شدی و با اندکی امید از من پرسیدی : مامان امشب داستان خواهیم خواند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و من با لحن  شدیدی گفتم : امشب نه هنوز اتاقت را مرتب نکردی چند بار باید یاد آوری کنم؟ تو در حالی که سرت را پایین انداخته بودی پاورچین پاورچین از اتاقم خارج شدی و به اتاق خودت رفتی... خیلی وقت بود که داخل اتاقت بودی و از کنار در با دقت به اطراف نگاه می کردی سراسیمه پرسیدم : چی می خوای؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو حتی یک کلمه هم نگفتی و در حالی که توی اتاقت کار داشتی آمدی و دست هایت را دور گردنم حلقه کردی و گونه هایم را بوسیدی و در حالی که گردنم را محکم فشار می دادی همه چیزی که گفتی این بود: شب بخیر مامان دوست دارم . و سپس به همان سرعتی که ظاهر شده بودی به همان سرعت هم ناپدید شدی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از آن به مدت طولانی چشم هایم را به میزم دوخته بودم و احساس می کردم که موجی از تاسف و پشیمانی به من هجوم میآورد با خودم فکر می کردم که در چه مرحله ای تعادل زندگی را از دست داده ام و به چه قیمتی؟ تو کاری نکرده بودی که حوصله مرا سر ببرد تو فقط یک بچه بودی و همه کارهای تو برای رشد و یادگیری بود.من امروز در دنیای مسئولیت ها و تقاضاهای بزرگ تر گم شده ام و برای با تو بودن نیرو و توانی نداشتم تو امروز با اصرار بی وقفه خود برای آمدن به سمت من و بوسیدن و شب به خیر گفتن بعد از یک روز طاقت فرسا و سخت  معلم من شدی و حالا که می بینم بلافاصله خوابت برده است آرزو می کنم که هر چه زودتر صبح شود و همه چیز را از اول شروع کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فردا با توآن طوری رفتار می کنم و همان قدر تفاهم خواهیم داشت که تو امروز به من نشان دادی به طوری که بتوانم یک مادر واقعی باشم یک لبخند گرم پس از بیدار شدن از خواب و حرف های دلگرم کننده پس از برگشتن از مدرسه و یک داستان مهیج قبل از خوابیدن برایت تقدیم کنم. وقتی تو می خندی من هم خواهم خندید وقتی گریه می کنی من هم گریه خواهم کرد. من به یاد خواهم داشت که تو یک بچه هستی نه یک بزرگسال و من از این که مادر تو هستم لذت خواهم برد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روح سازش پذیر تو امروز مرا تحت تاثیر قرار داده است.و بنابراین در این موقع شب به سراغت آمده ام .فرزندم معلمم و دوستم به خاطر هدیه ای که با عشق به من دادی از تو تشکر می کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 01:27:01 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghahremani2000</dc:creator>
<guid>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000 size=4&gt;هفت اندرز از جبران خلیل جبران&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; &lt;B&gt;نفس خود را هفت بار نکوهش کردم&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;بار اول : هنگامیکه می خواستم با پایمال کردن ضعیفان خودم را بالا ببرم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;  بار دوم : هنگامیکه در مقابل کسانیکه ناتوان بودند خود را به ناخوشی زدم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;  بار سوم : هنگامیکه انتخاب را به عهده من گذاردند بجای امور مشکل امور راحت و آسان را برگزیدم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;  بار چهارم : هنگامیکه مرتکب اشتباهی شدم و خود را با اشتباهات دیگران تسلی دادم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;   بار پنجم : هنگامیکه از ترس سربزیر بودم و آنوقت ادعا می کردم بسیار صبور و بردبارم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;   بار ششم : هنگامیکه جامه خود را بالا می گرفتم تا با سختی ها و ناملایمات زندگی تماس پیدا نکند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;   بار هفتم : هنگامیکه در مقابل خدا به نیایش ایستادم و آنگاه سروده های خویش را فضیلت دانستم .&lt;/FONT&gt;    &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 May 2009 18:57:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghahremani2000</dc:creator>
<guid>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;يك فايل زيبا &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;&lt;STRONG&gt;مطمئنا با دانلود و ديدن آن لذت خواهيد برد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.villagephotos.com/utils/showthumb.aspx?u=2009-1\1333786\landscape.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;با حركت mouse بر روي تصوير شاهد تغييرات روي آن خواهيد بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sharemation.com/daryoosh11/LANDSCAP.EXE&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;دانلود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 May 2009 00:23:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghahremani2000</dc:creator>
<guid>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;Every morning in Africa a gazelle wakes up .It Knows it should run faster the fastest lion , or it will be killed.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;Every morning in Africa a lion wakes up, it knows it must run faster than the slowest gazelle, or it will starve to death.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;        It doesn&apos;t matter ,whether you are a gazelle or a lion .    &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;   Every morning when the sun comes up, you had better be running .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Apr 2009 20:13:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghahremani2000</dc:creator>
<guid>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>  
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 395px; HEIGHT: 266px&quot; height=114 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.villagephotos.com/utils/showthumb.aspx?u=2009-1\1333786\NoghteSiah.jpg&quot; width=161 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;آیا می توانید تعداد نقطه های &lt;STRONG&gt;سیاه&lt;/STRONG&gt; را بشمارید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Apr 2009 23:43:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghahremani2000</dc:creator>
<guid>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;خداوندا آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;شهامتي تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;و دانشي كه تفاوت اين دو را بدانم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#993300&gt;چاي با طعم خدا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين سماور جوش است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس چرا مي گفتي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديگر اين خاموش است؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باز لبخند بزن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; قوري قلبت را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; زودتر بند بزن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توي آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; مهرباني دم كن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بعد بگذار كه آرام آرام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چاي تو دم بكشد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شعله اش را كم كن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست هايت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سيني نقره ي نور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اشك هايم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استكان هاي بلور &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استكان هايم را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توي سيني خودت مي چيدي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاشكي اشك مرا مي ديدي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خنده هايت قند است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چاي هم آماده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چاي با طعم خدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بوي آن پيچيده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از دلت تا همه جا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پاشو مهمان عزيز &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توي فنجان دلم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چاي داغ بريز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از كتاب&quot; چاي با طعم خدا&quot; نوشته عرفان نظر آهاري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Apr 2009 23:23:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghahremani2000</dc:creator>
<guid>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.villagephotos.com/utils/showthumb.aspx?u=2009-1\1333786\1.jpeg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc3300 size=3&gt;نامه اي به پسر بزرگم        &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;در طول روز سرم شلوغ بود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقت نداشتم كه با تو بازي كنم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي از من مي خواستي كمي با تو بازي كنم من براي تو وقت نداشتم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من لباس هاي تو را مي شستم خياطي مي كردم و مي پختم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما وقتي تو كتاب عكس دارت را مي آوردي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و از من خواهش مي كردي كه خوشي هايت را با من تقسيم كني &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گفتم كمي بعد پسرم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من شب با احتياط تو را در تختخواب مي گذاشتم و دعاهاي تو را مي شنيدم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چراغ را خاموش مي كردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زندگي كوتاه است سالها از پي هم مي گذرند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يك پسر بچه كوچك اينقدر سريع بزرگ مي شوداو ديگر در كنار تو نيست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه رازهاي گرانبهايش را محرمانه به تو بگويد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كتاب هاي عكس دار كنار گذاشته مي شوند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديگر بازي كردني وجود ندارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه بوسه ي شب بخير نه دعايي براي شنيدن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه همه آنها به سالهاي گذشته تعلق دارند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زماني دست هاي من مشغول كار بودنداما حالا بيكار هستند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاش مي توانستم به گذشته برگردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و چيزهاي كوچكي كه از من مي خواستي را برايت انجام دهم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر گرفته از كتاب &quot;سوپ جوجه براي زنان&quot; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Mar 2009 23:47:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghahremani2000</dc:creator>
<guid>http://ghahremani2000.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

